تبليغاتX
شکست سکوت

پنجشنبه 1390/09/10
  • اگه همه آدمهای دنیا کنارت باشن همیشه دلتنگ کسی میشی که نمی تونی کنارش باشی با گفتن یک " دوست من جایت خالیست " ، نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کمتر... فقط دلخوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است


  • روزگارِ غریبی است نازنین! باید ماسک بزنی تا نفس بکشی
  • یکشنبه 1389/10/05

    بياامشب به من محرم شواي اشک

    بياامشب توهم باغم شواي اشک

    بيا بنگر دلم تنها شده باز

    بيا قلب مراهمدم شو اي اشک

    من ان گلبوته خشک کويري

    بيابرروي من شبنم شواي اشک

    رهاکن ميل ماندن دردو چشمم

    توجاري بررخ زردم شواي اشک

    بيا ارام من در بيقراري

    تسلي بخش من هردم شواي اشک

    بيابغض سکوت سينه بشکن

    به چشم خشک من شبنم شو اي اشک

    دلم مجروح درد غربت تو

    به روي زخم دل مرهم شواي اشک

    دلم ازدردهجران نالدامشب

    بيادرمان بر دردم شو اي اشک

     

    سایه

    جمعه 1389/07/16

    پنجشنبه 1389/06/25

    گاهی وقتها غم و غصه اونقدر به ما نزدیک میشه که حضورش رو نمی تونیم حس کنیم فکر می کنیم این احساس جزیی از زندگ ماست بیخیال این حرفها خب ! بعد مدتها دیدم دارم دوستای وبلاگم رو از دست میدم گفتم یه مطلب کوچیک بزارم این شعر رو زدم :

    کاش میشد بر جدایی خشم کرد

    شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد

     کاش میشد خانه ای از مهر ساخت

     مهربانی را در آن سرمشق کرد

     

    جمعه 1389/01/27

    به که باید دل بست ؟

    چهارشنبه 1388/12/05

     

    به كه بايد دل بست؟

    به كه شايد دل بست؟

    سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

    هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

    گرم، پاسخ گويد

    نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

    قدمي، راه محبت پويد

    ***

    خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

    همه گلچين گل امروزند ـ

    در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

    ***

    به كه بايد دل بست ؟

    به كه شايد دل بست ؟

    نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

    نقشه يي شيطانيست

    در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

    حيله پنهانيست .

    ***

    زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

    هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

    پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

    هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

    به كه بايد دل بست؟

    به كه شايد دل بست؟

    ***

    خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

    تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

    همه بر درد كسان مينگرند ـ

    ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

    ***

    از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

    ريشه عشق، فسرد

    واژه دوست، گريخت

    سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

    ***

    پنجشنبه 1388/08/07

    قسمت نبوده

    چقدر راحت با گفتن این جمله از کنار عشق های بی سر انجام می گذریم.

    حالا می شه فهمید دلیل اینکه ذهن خیلی از ماها شده گورستان دفن خاطراتی که فقط بلدیم ادعا

    کنیم به فراموشی سپردیمشون چیه!

    همه میگن عشق مقدسه.پس کجاست جای جملاتی از این قبیل " خدا نخواسته" یا " قسمت نبوده"

    و....

    چرا نمی گیم نخواستم قسمتم باشه؟ یا نتونستم قسمتم رو رقم بزنم و پای عشقم بمونم.

    خودت می دونی می دونم دلیل رفتنت چی بود

    اما می تونستی نری چرا می گی قسمت نبود؟

     

    وداع

    چهارشنبه 1388/07/22
    سلام ظاهراْ منم بریدم

     همیشه فکر می کردم چرا بعضی از دوستان بلاگفایی تا از چیزی دلشون میگیره به جون وبشون می افتن و حذفش می کنن امروز من به جایی رسیدم که می تونم درکشون کنم من برای فرار از تنهایی این وب رو درست کردم چون می تونستم کسی رو پیدا کنم که باهاش درددل کنم اما نتنها اینجوری نشد بلکه بیشتر آدم یاد غمهاش می افته  وبم رو حذف نمی کنم چون ممکنه پشیمون شم اما یه ماه دیگه بر میگردم .

    دوست داشتم همتون شاد بودین و غمی نداشتین .  چون مشکل بیشتر شماها مشکل منم هست و منو یاد دردهام میندازه .

    چهارشنبه 1388/06/04

    عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد 

                                                                                                                                

     

    چهارشنبه 1388/04/31

    گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان

    نامي از دوست داشتن باقي نماند

    چقدر زودگذر بود قصه من و تو

    و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را

    و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

    و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها

    مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

    شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

    قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....

    وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

    وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين

     انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

    و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

    وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

    بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم...

    بي تفاوت مي گذرم....

    شيشه اي مي شکند...

    يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

    مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

    يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

    شيشه ي پنجره را زود شکست.

    کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...

    تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

    اما امشب ديدم...

    هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد..

    دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

    وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم

    معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم.

    و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم

    و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي توانستي نجاتم دهي.....

     

    تنهایی

    پنجشنبه 1388/04/25

    نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
    مثل آسمانی که امشب می بارد....
    و اینک باران
    بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
    و چشمانم را نوازش می دهد
    تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

    help me

    جمعه 1388/04/19
    چه ناچيز است زندگی كسی كه با دست هايش چهره خود را از جهان جدا کرده و چيزی نمی بيند، جز خطوط باريك انگشتانش را آدمها چه زود خود رو گم می کنند :

    نمی دونم چیکار کنم چند وقته احساس میکنم بهم به تفاوت شده مثه اینکه نباید زیاد بهش نزدیک می شدم میگن عصر عصر ارتباطاته ولی کدوم ارتباط با اینکه همیشه به فکرشم اون نیست مثه اینکه باید چیزی بهش نمی گفتم و غرورم رو حفظ می کردم الانم دیر نشده بهتره بدون اینکه بهش بگم رابطه احساسیم رو باهاش بهم بزنم و همون رابطه دوستانه را داشته باشیم چیزی که اون می خواد .

    کاش می تونستم همیشه احساسم را به زبون بیارم ایراد از اون نیست از منه با اینکه گفته بود گفتن کلمه ( دوست دارم ) برام مهم نیست ولی حالا می فهمم این کلمه می تونه معجزه کنه باید این کلمه رو سرمشق بزنم و برای تمام عمرم بنویسم و خوب یاد بگیرم کاش استعدادش رو داشتم . ولی این غرور لعنتی این ادب دست و پاگیر رو چیکار کنم کاش می تونستم .

    یکی بگه ما رو چه به عشق و عاشقی یکی که این همه احساساتی باشه ولی ندونه چطور ازش استفاده کنه چیکار باید بکنه .

    عشق

    دوشنبه 1388/04/08
     

    عشق ، عشق می آفريند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفريند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، اميد می آفريند . اميد ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفريند.

    شنبه 1388/03/23


    خوابم یا بیدارم
    تو با منی با من
    همراه و هم سایه
    نزدیکتر از پیرهن
    باور کنم یا نه
    حرم نفسهاتو
    ایثار تن سوز
    نجیب دستهاتو



    خاطرات کودکی

    چهارشنبه 1388/03/13

    چقدر دوست داشتم می تونستم کتابی بنویسم و تمام زندگیم رو روی تک تک خطوط اون زار بزنم دوست داشتم تمام خاطرات خوب از یاد رفته کودکی رو دوباره مرور کنم .

    شاید مرورکردن یه زندگی به نظر بعضی ها خیلی به درازا بکشه ولی مال من شاید به ۵ خط هم نرسه

    میگن جوونی اوج لذته ولی مثه اینکه زنبور زمونه همه عسل هاشو برای دیگرون می سازه و سهم من نیش زندگیه

    در این دنیای بی فردای فانی ...

    بجز فردا بگو دیگر چه دانی ؟

    همه اش فردا ! چرا فردا ؟ چه فردا ؟!

    خدا مرگت دهد ای زندگانی !

     

    پنجشنبه 1388/03/07
     

    روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

    زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
    چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
    آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
    روز میلاد  ، همان روز
    که عاشق شده بود
    مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
    او کسی بود که از غرق شدن
    می ترسید
    عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
    هر غروب از دل خورشید
    گذر خواهد کرد
    دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

     

    پنجشنبه 1388/02/17

    امروز چهارمین روزه که حالم گرفته اس خیلی دوس داشتم مزه دیوانگی رو واسه یه بار هم شده بچشم واقعاْ باید به حال اونا حسادت کنیم چون هیچ غمی رو نمی شناسن دنبال هیچ چیز و کسی نیستن هیچ استرسی تو نزدگیشون نیست .



    سه شنبه 1388/02/15

    تقديم به تو.به تويي كه هر روز ميبينمت و تو، تو فقط مرا نگاه ميكني.تويي كه سرشار از احساس براي من هستي و خود نميداني.

    تويي كه هر روز از صبح در چشمانت مينگرم ولي تو همواره در هنگام همكلامي سرت را به زير مي افكني. تويي كه همه از در كنار بودن با تو شادند و من غمگين.

    چرا ؟

    چرا نميدانم آنچه را كه در قلب تو ميگذرد؟

    با تو سخن ميگويم.ميخندم.ميگريم.حتي بحث ميكنم ولي نميداني كه من از تك تك اين لحظات پر از احساسم و من نميدانم كه تو فقط به عنوان يك آشنا با من سخن ميگويي.ميخندي ميگيريي و حتي بحث ميكني يا تو هم .....

    كاش ميدانستم.

    كاش آنقدر نجيب نبودي كه عاشقم كني.

    كاش گستاخ بودي و من وقيحانه در چشمانت زل ميزدم و ميگفتم .....

    چه ميگفتم؟؟

    به تو چه ميگفتم؟؟

    كاش نبودي و من نميشناختمت. يا حداقل بودي و اينقدر خوب نبودي

      تقدیم به بهترین

    سه شنبه 1388/02/15

    سه شنبه 1388/02/15

    ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬

    آگاه ز هر بگو مگوی هم.

    هر روز سلام و پرسش و خنده٬

    هر روز قرار روز آینده.

    عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه

    بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

    اکنون دل من شکسته و خسته هست٬

    زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.

    نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬

    نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.

      

     خدایا چون نوشتی سرنوشتم

    که بخت از من رمید از بس که زشتم

    زبانم لال اگر خط تو بد بود

    تو میگفتی خود من می نوشتم

    چهارشنبه 1388/02/02

    وقتی آدم منتظر کسیه زمان چه دیر میگذره دیگه حوصله نداره با کسی حرف بزنه بغیر از اون کسی که منتظرشی انگار که ثانیه ها هم دیگه با هم مسابقه نمیدن و می خوان باهات لجبازی کنن شاید هم این یه امتحانه امتحانی که عقربه های ساعت ازت میگرن و تو نمی نویسی فقط صبر می کنی صبر صبر و صبر

    اما تا کی ؟؟؟؟؟ یعنی پایانی داره

    خداکنه زودتر بیاد ( آمین )

     

     

    چهارشنبه 1388/02/02

    سلام ما اومدیم

    خب از کجا شروع کنم آره فهمیدم !!!!  اول از اینکه بعضی از دوستان به خونه خرابه ما سر می زنن و اراجیف این حقیر رو می خونن به قول بچه ها گفتنی ( البته بر و بچ اتو کشیده ) کمال تشکر و امتنان را دارم . دوم اینکه بگم مثه اینکه داره دنیا کم کم به کام ما میشه امیدوارم که فقط همین دو روز اول نباشه . اگه آدما غرورشون رو از همون روز اول کنار بزارن دیگه دنیا واقعاْ بهشت میشه ولی این دیوار های دروغ و غرور و حیا و ... بین ما آدما فاصله میندازه خب از اونایی که قبلاْ مثل من بودم می خوام که این رفتار و کنار بزارن نمیگم غرور خوبه ولی نه اونقدر که فریاد های دلتونو خفه کنه پس غرورتون رو بذارین واسه اونایی که لیاقتون رو ندارن و خلاصه بگم اصلا آدم نیستن !!!!

    خب حرفو کوتاه کنم چون اگه زیاد باشه وقتون رو میگیرم و ممکنه حوصلتون سر بره به نظرم کوتاه و مفید باشه شما چی فکر می کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

     

    هذیان های دلم

    شنبه 1388/01/29

    هذیان های دلم

    امروز خیلی دلم گرفته اگه نمی تونستم افکارم رو بنویسم تا حالا دیونه شده بودم همیشه خودمو با حرفهای دیگرون گول می زدم شاید هم دوست دارم باور کنم  که هرکسی یه قسمتی داره ولی سنگینی ترازوی ناعدالتی خدا همیشه به ضرر منه چرا هرچی بلائه باید سر من بیاد خوب چکار کنم اصلا چکار می تونم که بکنم جز اینه که مثل سندان باید ضربه های پتک روزگار و تحمل کنیم . ما که زورمون به کسی نمی رسه پس تحمل می کنیم تحمل تحمل و تحمل

    اشتباه نکنید من از دست خدا شکایتی ندارم مگه می تونم داشته باشم ما هرچه می کشیم از دست بنده های خداست .  

     

    زمونه

    جمعه 1388/01/28

    عشق عشق عشق .....

    کلمه ای که بازیچه دست آدمهایی شده که با اون دلهای ساده رو به خاک  خون بکشن خوب رسم زمونه همینه آدمیت از همون موقعی مرد که هابیل به دست قابیل کشته شد مگرحضرت آدم یک موجود دو بعدی نبود که خوی خدائیش را به هابیل داد و خوی شیطانی را به قابیل ؟

    هابیل که جوان و ناکام مرد او راقابیل کشت و این مردمان سنگ دل همان فرزندان قابیل پست و نامردند و اینان هستند که خود را در لباس آدمیت پنهان کردند .

    آری من از نورم زلال و بی دود از آتش پاک اما رسم زمونه اینه که همه رو با یه چوب میزنه باید ساخت و سوخت

    تقدیم به بی وفا ترین غزل زندگی ام

    تنهایم

    جمعه 1388/01/28

     

    مرا کسی نساخت خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان او بود که

     

    مرا ساخت آنچنان که خودش خواست نه آنچنان که من می خواستم نه از من پرسید و نه از من دیگرم من یک گل

     

    بی صاحب بودم مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب سوزان تنها و بی کس رهایم کرد

     

              عزیزتر از جانم بیا                

    سه شنبه 1388/01/18
     

    سه شنبه 1388/01/18

    چهارشنبه 1387/12/28

    قطار می رود ...

                                         تو    می روی   ...

                                       ومن چقدر ساده ام ...

                                که سالهای سال ، در انتظار تو ...

                             کنار   این  قطار   رفته   ایستاده ام ...

                        و همچنان به نرده های ایستگاه تکیه داده ام ...

    چهارشنبه 1387/12/28

    گل نازم تو با من مهربون باش

    واسه چشمام پل رنگین کمون باش

    اسیر باد و بارونم شب و روز

    گل  این  باغ   بی  نام  ونشون  باش

    من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم

    پناه این دل بی آشیون باش

    دلم  تنگه تو  با  من مهربون  باش